دلنوشته ی اول♡
سلام ب همه دوستای خوبممم .... همه اونایی ک مث مت عاشق بچه هستن ^-^
یادمه از همون بچگیام چون کوچولوی خونه و ته تغاری خونه بودم هیچوقت لذت بودن کنار یک نینی واقعیو تجربه نکردمم. بچه ی اخر بودم بعد منهم اونقدرا تو فامیل بچه کوچیک نداشتیم .. نمیدونم اما ازین وضعیتم ریاد ناراضی نیستممم دوتا داداش گل و بزرگتر از خودم دارم ک با دنیا عوض نمیکنممم .... خلاصه ک خدارو شکر زندگی همه جورش با وجود پدر و مادرو داداشا و عروس گلمون خیلی خوب سپری میشهه....
ایادمه انگار همین دیروز بود ک مامان و بابا با زحمت مارو اوردن شهر بزرگ و تنها همبازیه من ک ی دختر کوچولو بودم داداشام بودن و مامان گلم... داداش بزرگم اقای پ ک پایه ی بازییییی ::)))همه نوعش از کشتی گرفتنو اینا گرفتههههه تا بازی های کامپیوتری و خاله بازی با یدونه خواهرشششش... ااقای ح هم ک داداش بزرگ من هستت هم همیشه یار و یاور من .. خلاصه ک جونم براتون بگهههه الان ک ساعت نزدیک 1شب هست و دلم کلی حرف داره واستون ... کلی حرففف از ته ته دلمم... دارم الان دقیقا ب این فکر میکنم ک چقدر زمان زود میگذره .. طبق گفته مامان انگار دیروز بود ک با اصرار کردن داداشااا واسه داشتن خواهررر من وارد این دنیا شدممم ..درست انگار دیروز بود ک واسه مهد کودک رفتن گریه میکردمو خونه مامان بزرگم و میخواستم با مامان بزرگمو کلی تفریحای خوبش .. انگار دیروز بود ک اومدیم مشهد و من ااز دوران مهد کودک دیگه اینجا موندنی شدمم... خیلی زود بزرگ شدیم هممون من ،حسام و پدراممم ... خیلی خوبه خیلی راضی ام از بزرگ شدنممم راستش سوم دبستان ک بودم فکر میکردم بزرگترین سنی ک وجود داره سوم راهنماییه هر روز دعا میکردم ک بشم سوم راهنمایی':))))) خلاصه بزرگ شدن بخشی از زندگیه اما سختههه...
این وبلاگو نساختم ک همش از خودم بگممم نمدومم چرا اما راستش زمانی ک فهمیدم داداش کوچولوی نی نی دوسته من داره خودش بابا میشه گفتم ک از همین امروز دلنوشته هامو واسه تک تک افرادی ک دوسشون دارم بنویسمممممم مخصوصا برادرزاده خوشگلمممممم ک تو راهه ی راه دراز و طولانی^-^....الهی من فداش بشم ک هنوز میلیمتره عشق من♥♡... راستش امروز دو شنبه 13بهمن 93بود ... دو روز پیش یعنی دقیقا 11بهمن 93 من با کلی خستگی و درموندگی واسه کارای پروژه دانشگاه اومدم خونه و یک راست طبق معمول خوابیدم::)) ساعتای 6عصر بود تو حالت خواب و بیداری بودم ک دیدم داداش حسام اومده و همه خوشحاللل و داداش میگه ک بزارین من خبرو بدمممم ب سحر^-^ من اینقد تو خواب و بیداری بودم ک یک ربع منتظر شدم ک بیاننن.....
با صدای حسام و گفتن عمه سحرررررر عمه سحرررر پاشووووو از خواب پریدم ... بهترین خبر زندگیو اون لحظه ب من دادن ... گفتن ک داداش گلم و عروس گلمون ی نینی تو راه دارن ک هنوز یک ماهشم نشده .... ♥♡ خلاصه ب ذهن من زد ک این وبلاگو هر روز تقریبا بروز کنممم تا برادر زاده گلمممم صحیح و سالم بدنیا بیاد و وقتی ک بزرگگگگ شد بدونه ک من عاشقش بودممم ... ♥♡
اینو بدونه بیصبرانه منتظرم بغلش کنم و گاز گازش کنمممم....^----^خیلیمممم حس خوبیه تازشمممم.....
فکر میکنم خیلی حرف زدمممم دوس دارم کمکم کنین با نظرات خوبتون^-^
از خدا میخوام هر روزتون پر از خبرای خوب باشههه^-^
الهی امین شبتون بخیر نی نی دوستای عزیزززز
♥♡

دلنوشته ی اول♡ 

